|
|
نامم حميد است ....
پسري از جنس ارديبهشت لايزال
با كمي خريت ......
كمي زندگي .... كمي بودن
شعر سرودن ...
***********
۱۳۸۸/٦/۱٤
۱۳۸٧/۸/٢٥
۱۳۸٧/٦/٢۳
۱۳۸٧/۳/٢٥
۱۳۸٦/۳/۱٩
۱۳۸٥/۱٢/۱٩
۱۳۸٥/٧/٢٩
۱۳۸٥/٦/٤
۱۳۸٥/٤/۳
۱۳۸٥/٢/۳٠
۱۳۸٥/۱/۱٢
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱٠/٢٤
۱۳۸٤/۸/٢۱
۱۳۸٤/٦/۱٩
۱۳۸٤/٢/۱٠
افراد آنلاين : نفر
و کمی زندگی .........
شب است و سیاهی جیغ می کشد ، ناخنهایش هنوز بر تنم سنگینی می کند ، می سوزد ، اما زیباست ، درد است ، اما زیباست ، نمی دانم ............ خورده است بر اعماقم ........ اما زیباست ..... پر از حسی غریب و کی زندگی . من خرم ............... خر زیباست ، همانگونه که دیوانگیام زیباست . همانگونه که دلتنگی ام زیباست ...... بگذار هر چه می خواهند بگویند ............. گفته بودم که بالاتر از سیاهی نیست .......... اما هست .......... و آن پوچی است ........... زیباست . حتی زیباتر از خریت ، حتی زیباتر از دیوانگیام و حتی زیباتر از دلتنگی ........ پوچی ..........نمی دانی!!! ...... نگو که می دانی ...... امشب نمی دانم به کدام سو می روم ، هیچ کس نیست ، نه حمید ، نه تو ، نه آسمان ...... امشب آسمان دلش درد می کند.... سخت می گرید ..... ناودان ها به تنگ آمده اند ...... دیگر رمقی ندارند ... کاش می شد اشکهایش را جمع کرد ، حیف که دستانم کوچک است ......... آخر نمی دانی ، که دگر اشکی ندارم .......... ناودان ها فریاد سر میدهند ........ نمی دانم از شادی است یا درد .... آسمان حالش بد است ..... بد تر از لحظه ای پیش ...... مادرم می گوید ........ راستی را شب پر بیمی ، است ....... من به او می گویم : زندگی تجربه شب پره در تاریکی است ..... می خورم حرفم را ....... زندگی تجربه شب پره در باران است .... می خورد حرفش را ........ می گوید........ چه می نویسی حمید ؟ می گویم ........ درد ....... درد بودن .......... می خندد ...... می گوید نکند عاشقی؟..... و باز می خندد ......خنده اش زیباست ... زیباتر از تلخی زجه دستانش ........ زیباتر از بودن ....... شعر سرودن ....... و آبجیبلا نگاه می کند ........ آبجیبلا نگاهش پر از تازیانه است ..... نمی دانم چرا حجم بودنم را با نگاهش تار می کند .... عشقم را پوچ می خواند ....... شاید او نمی داند که حمید خر است ، شاید فکر می کند ......نمی دانم ..... اما تازیانه هایش تکراری است .... مانند همان ناخنی است که هنوز جایش بر تنم مانده .... هیچ کس نمی داند ..... نه آبجیبلا نه رضوان .......نه این مردم نفهم . دیشب می گفتم : امشب دوباره بودنم درد می کند . واژه واژه سرودنم درد می کند . اما حال می گویم : امشب دوباره بودنم زار می زند ........... جیغ می کشد آه ........ زیبای من ........ دلم برایت تنگ شده است ........ هفت هایم را نگه داشته ام ........ فقط مال توست ........ اما نیامدی ........... می گویند که می آیی ، ولی افسوس........ هفت هزار شهر عشق را گشتم ..... هفت هزار دریا سفر کردم .... اما ندیدمت ...... و باز شنیدم که می آیی ....... حال اینجایم ....... تنها ......بی کس .... غریب ........با مویی بالیده ...... لباسی شوخگن ........ با حسرت آن همه هفت که مانده بر دلم ......... و حسرت هفت هزار بوسه مانده بر لبانم ........ خسته ام ...... از این همه خستگی خسته ام ..... خوابهایم پر از بیداری است ...... و بیداری هایم پر از ابهام ..... گویی عوض شده ام ..... یا عوضی ..... عوضی قشنگ تر از خر است .... دوباره چار چار زمستان است ..... بغضی بروی دلم دلمه بسته که حتی چای داغ هم آن را پایین نمی برد ... ماسیده است بر دلم . زندایی می گوید رودل کردی ..... دایی میگوید ..... نه ....... چاییدی ... لباست را بپوش ........... آبجیبلا حرفش را با نگاهش می زند .......... هیچ کس نمی داند ... و رضوان با قلبی پاک تر از زلال بارن برایم دعا می کند . دعا می کند که کاش بتوانم بالا بیاورم این حجم سنگین را و خوب می داند که دگر انبوهی از رانیتیدین هم نمی تواند درمانم کند . دعا می کند تا بالا بیاورم این حبوط را ..... کوچه دوشی از آب سرد گرفته است و شسته است آن همه سیاهی را . او از من خرتر است ............ آسمان هنوز دلش درد می کند ..... شاید بروم و از زندایی برایش رانیتیدین بگیرم. یا لباسی گرم به او بدهم.......... اما نه..... بگذار بگرید ، شاید دلش از این مردم گرفته است ... من از این مردم بیزارم .... همانگونه که از پاسکال بیزارم ... فقط سیاهی …… سیاهی را دوست دارم ........ بر خلاف سالهای پیش که آبی را دوست تر داشتم ....... من سیاهی را دوست دارم . آبی جای پرنده است ، درخت در سبز ، سرخ در قلب تو ...... اما آسمان دلم ....... نه!!! رنگی ندارد .....مگر قفس رنگ دارد؟؟؟ نه ندارد ....اینجا تاریک است ...... روزها گذشته اند و حال فقط شب است ..... گویی خورشید با من قهر است ..... لامپ هایم را شکسته ام تا کسی آنها را روشن نکند ...... نور چشمانم را می زند ........ شده ام مثل موش کور ..... موش کور قشنگ نیست خر بهتر است . آری .... سیاهی ...... آسمان دلم سیاه است ...... ماتم زده است ... آبی دگر برایم خوشایند نیست ... حال سیاهی را دوست تر دارم . از میان زجه آسمان صدای اذان می آید ...... آه شب شده است ......... و من هنوز در فکر کلاغی هستم که هنوز به خانه اش نرسیده است ...... خورده است به سربالایی ... از نفس افتاده است ..... ولی کاش برسد ..... زیر این اشک شب سرد خزان ، آدمش سینهپهلو می کند چه برسد به کلاغ ...... ___آه ....... مردن چقدر حوصله می خواهد ..... تقدیر این است ……… تقدیر این است که من سهراب این شاهنامه باشم... ___باران هنگامه می کند …….. انگار آسمان سوراخ شده است …. دستانش را بر پنجره می کوبد ..... اما نمی توانم دستانش را بگیرم ..... دستانم کوچک است ..... دستانم سوراخ است .... آه ...... امشب جیبسیکینگ خرابم کرده است ...... بارن دلم شروع به باریدن کرده است .. خودش می آید .... دست من نیست ...... جیبسیکینگ زیباست ...... آن را از همه آهنگها دوست تر دارم ...... اما هق هق شب چیز دیگری است ..... خیلی وقت است چترم سوراخ است ...... باران هنوز می زند و من خیسم ...... خیس تر از چشمان آسمان . چترم پر از وصله است ..... اما ندوخته جایی دیگر جر می رود .... خیلی وقت است که مانند بچه های هفت ، هشت ساله آرزو دارم که چتری گلمنگولی داشته باشم ....... خیلی وقت است آرزو دارم چتری داشته باشم که دگر سوراخی نداشته باشد ........خیلی وقت است آرزو دارم که چتری داشته باشم که وقتی باران هنگامه می کند .... بودنم خیس نشود .... و خط خطی های شاعرانهام پاک نشود . جیب سی کینگ هنوز می خواند ...... و باران ....... خسته شده است .... چشمانش را پاک کرده است ...... اما نمی دانم چرا دستانم خسته نشده است ....... شاید خیلی وقت است که نمی نویسد ..... شاید ........... نمی دانم ....... در نوشته هایم گویی موریانه افتاده است و وزن ها و قافیه ها را می خورد . گویی بی وزنی بر نوشته هایم چیره شده است . ____در میزنند ....... مجالی تا در را باز کنم ................ ....... زندایی است ....... محبت آورده است و کمی دلتنگی برای من ..... با دست های همیشه سردش ...... زمستان سردی را از دستانش وام دارد ...... گویی گرما از دستانش فراری است . می گوید : بی وفا شدی حمید ........ می گویم : چه کنم ، زندگی ام پر از پاسکال شده است . می خندد ...... خنده اش به مانند خنده مادر زیباست ...... زندایی خوب است ...... او از من گناهتر دارد ..... او تنهاست ..... دلخوشیاش ماییم ..... دار و ندارش ماییم ...... نه می داند شب چیست ..... نه می داند غم چیست ..... تنهای تنهاست ..... نفسش می رود برای دایی ..... دایی او را از همه دوست تر دارد . بگذریم ......... ____جیب سی کینگ خسته شده است از بس خوانده است .... گلویش گرفته است ... ____امشب خانه بغضی دارد ..... مثل بغض های شبهای اول دلتنگی های عاشقانه ام ... خورد می کند آدم را .... اینکه بدانی نمی داند ....... و یا می داند و نمیخواهد بدانی که می داند . بایدخورد شوی تا خر شوی ..... باید پاهایت پر از تاول باشد ..... آری ....... حمید خر است و کمی آن طرف تر ...... چراغ را خاموش کرده ام ...... نوشته هایم در خاموشی بال می گیرند .... پرواز می کنند . نمی گذارم خواب بر من چیره شود ........می خواهم خوابم پر از بیداری باشد و ابهام .... ساعت خانه خوابیده است ........ او خسته است ..... از صبح تا شب آواز رفتن می خواند. من اگر جای او بودم یواشکی اندکی به عقب باز می گشتم طوری که ثانیه ها نفهمند . او تنها از رفتن حرف می زند .... باتری اش تمام شده است اما به عمد عوضش نمی کنم ...... می خواهم کمی در خاموشی باشد .... می خواهم کمی احساس رهایی کنم ... ساعت محدودم می کند ...... و یادم می آورد که لحظه ها تمام می شوند . امشب در خانه بی وزنی حکم می کند .....حکم بی وزنی است ... آس را روکرده است ....... و من برگ بازنده در دستم است ........ چارهای ندارم باید دست را عوض کنم ...... اما نمی شود ...... من بازنده ام ...... اما تا آخر بازی می کنم ...... حتی اگر مجبور شوم رد دهم ، تا آخر بازی می کنم ، ولی دست را به هم نمی زنم ... بالاخره روزی حکم دست من می افتد ..... خلاصه اینکه ؛ ما همیشه اشتراکمان به قول دبیر ریاضی تهی است ...... تهی ، نه کمتر نه بیشتر .. باید این حجم تهی را اجتماع گرفت ...... کاش بشود ........ آه ......... من چه تلخم امشب ......... تلخ تر از بادامی تلخ ..... تلخ تر از شعر قیصر و خالی تر از بودن فرهاد .......... سرد تر دستان سرد زندایی .... و دردناک تراز زجه دستان مادر ....... اما .......در این بی وزنی واژه های درد ........ باور داشته باشی یا نه ........ من خرم .
حمید
|
