|
|
نامم حميد است ....
پسري از جنس ارديبهشت لايزال
با كمي خريت ......
كمي زندگي .... كمي بودن
شعر سرودن ...
***********
۱۳۸۸/٦/۱٤
۱۳۸٧/۸/٢٥
۱۳۸٧/٦/٢۳
۱۳۸٧/۳/٢٥
۱۳۸٦/۳/۱٩
۱۳۸٥/۱٢/۱٩
۱۳۸٥/٧/٢٩
۱۳۸٥/٦/٤
۱۳۸٥/٤/۳
۱۳۸٥/٢/۳٠
۱۳۸٥/۱/۱٢
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱٠/٢٤
۱۳۸٤/۸/٢۱
۱۳۸٤/٦/۱٩
۱۳۸٤/٢/۱٠
افراد آنلاين : نفر
و کمی زندگی (2)
می گفت : نه ....... هرگز شب را باور نکرده است ........ چرا که در فراسوی دهلیزش ، به امید دریچه ای دل بسته بود . اما من ، شب را باور کرده ام .... زیرا در فراسویش دریچه ای نمی بینم یا اینکه فراسویی نمی بینم ........ و می دانم که دگر مرا از تو گریزی نیست ...... چرا که در سولهی دلم کمین کرده ای ، سخت ........... تنها ………. تنها تسلای عشقی است که شاهین ترازو را به جانب کفه فردا خم می کند. آه ........ کاش می شد امشب بروم ..... سوی یک وسعت بی واژه .............. اینجا تنهایم .... تمام دار و ندارم همین هاست ........ یک شانه ، کمی کتیرا ، یک دفتر شعر و خودکاری که دگر جوهری در رگهایش نمانده است ....... و کمی قیصر .......... که دگر او هم از دست هر آنچه من خسته است ....... تحمل می کند ..... آری ........ اسمم حمید است ............ پسری از جنس اردیبهشت لایزال ........ با کمی خریت ...... این گونه نگاهم نکنید ........ نگاهتان تکراری است .......... مرا ترسی از نگاهتان نیست ....... کاش می دانستید که تمام نحسیتان بالا آورده ام ......... خیلی وقت است که از زندایی رانیتیدین نمی گیرم ........ فقط بالا می آورم ...... و فقط آنی را نگه می دارم که بخواهم ............ من همه شما را بالا آورده ام ........... اکنون بر چهار راه زمان میخ شده ام ............ فضا بی رحمانه تهی است ............ و وقارم مانند مجسمه فراعنه زیباست و آنجا که بادها را اندیشه هیچ فریبی در سر نیست، به راهی که هر خروس بادنمایم اشاره می کند ........ باور می کنم و می روم ......... دگر نگاه آبجی بلا را رنگی نیست ...... ترسی نیست . دگر بودن نمی ماسد بر دل آدمی . بالا می آوری و در دریایی از تفکرات غرق می شوی ... دستان سرد زندایی .... پشتم را گرم می کند ....... رضوان دعا می کند ........ و مادر ...... مادر...... مادر ................ آه ....... مخم سوت می کشد ........... صدای سرفه های پدر پیر همسایه نمی گزارد بنویسم ... او سیگار می کشد و کمی مرگ ..... دوباره حالش بد شده است ..... و هی پشت سر هم بدی ها را تف می کند ....... خوش به حالش ....... که بدی در وجودش پایدار نیست........ آری ....... ما حالمان بد است که نمی توانیم بدی ها را تف کنیم او حالش خوب است ......... خدا کند بهتر شود ...... تیر برق ها ........... نمی دانم چرا خاموش اند ........ کوچه عزا گرفته است ........ نمی دانم ......... شاید ......... چهار سالگی مرا به عزا نشسته اند ..... نمی دانم ......... دمشان گرم ...... که یادشان مانده است ........... و جغدها بابا کرم می خوانند ....... من بابا کرم را دوست ندارم ....... جیبسیکینگ را دوست تر دارم ......... اینجا هر شب آسمان می گرید ........... لایه اوزون سوراخ است ، آسمان را چه می شود؟ نمی دانم ! اما جغدها می خوانند ............ کاری به دل ورم کرده آسمان ندارند ....... و کاری هم به تیربرقها ندارند ....... آنها می خوانند ...... آسمان خراب شود ، باز هم می خوانند ...... امشب با کمی فرهاد می گذرد ........ می خواند ....... درد را ......... تنها درد را ..... و دیگر هیچ .......... گنجیشکک اشی مشی لب بوم ما مشین بارون میاد خیس میشی برف میاد گوله میشی میفتی تو حوض نقاشی
کوچه خالی است و جز صدای پای باران صدایی نیست ........ و من هنوز در فکر کلاغی هستم که نمی دانم به خانه اش رسیده یا نه ؟؟؟؟؟ امشب آسمان سوز دارد ......... اما سردم نیست .......... آبجیبلا می گوید پوست کلفت شده ای ....... می گویم : آری ....... عشق هر کار نکند پوست آدم را کلفت می کند ......... می خندد .......... با همان نگاه همیشگی . مادرم قرآنش را باز کرده و کمی می خواندش .......... می گویم مادر به « هل من ناصر» که رسیدی داد بزن تا خدا بشنود ........... من هم داد می زنم ...... می گوید: خدا بخواهد بشنود می شنود ......نیازی به فریاد نیست ....... ولی مادر نمی داند که دگر حنجره ام درد گرفته است ....... از بس که شبها فریاد زده ام......... ولی کسی صدایی نشنید .......... و اگر می شنید هم خودش را می زد به کوچه علی چپ ....... چندی است رضوان بابا شده است ...... حواسش سر گرم نوبهارش است ..... اما اگر بچه او را ببینم ..... زیر گوشش آرام می گویم .... این مردم سراسر نکبت اند ...... نترس ..... نهراس ..... این گرگ های شیطان صفت آدمی نمی خورند ..... تنها چنگالهایشان را در بدن آدمی فرو می برند و می نشینند و می نگرند جان دادنت را .... آنها مرده خوارند ..... زیر گوشش می گفتم : چه می خواهی از این زندگی ...... چه می خواهی از این سیاهی ..... و رضوان هم بعدا زیر گوش بچه اش می گوید ....... جدی نگیر پسرم ....... عمویت کمی خر است ........ او دلش مانند عینک زندایی کمی زنگاری است ... می گوید ، عمویت 4 سال است که شیشه دلش را عوض نکرده است .... حتی پاکش هم نکرده است ....... اما رضوان نمی داند که هر پارچه ای که بر شیشه دلم می کشم ، آن را کثیف تر می کند ..... باشد که ندانی و نداند ........ موهایم دارد مرا می خورد ...... آنقدر بلند شده است که دیگر نمی توانم آنها را ژل بزنم .. و همیشه کلاه بر سرم می گزارم .... مادرم می گوید ..... میمون شده ای ..... اما من می گویم : میمون خوب است ....... آدمی اگر تنها نامش آدم باشد و بویی از آدمیت نبرد چه فرق می کند آدم باشد یا میمون یا خر ....... خیلی وقت است که برای خودم زندگی نمی کنم ...... می خندم ... می گریم ..... اما نمی دانم چرا .... بودن زار میزند ...... و پشت دیوار ندامت سر بر دیوار می کوبد ...... اما راهی است که آمدم ....... خودم آمدم ........ معمار خشت اول را کج نگذاشت .... من خود معمار خود بودم ....... اما حال که آمدم تا آخرش باید بروم ...... خلاصه اینکه : خواستم بگویم ؛ اگر پارچه ای تمیز به دستتان رسید شیشه زنگاری عینک زندایی را کمی پاک کنید ...... خیلی وقت است که شماره اش بالا رفته است و خوب و بد را نمی تواند ببیند .
حمید
|
