< من و شب و غم و تو>

 .: من و شب و غم و تو :.

(وخدايي كه در اين نزديكي است )

www.pesareshabebarany.persianblog.ir


هيچ کس نمي تواند بند اسارت از پايت     بگسلد تو خود صيادخودي و من چگونه مي توانم آزادت کنم؟ تو خود بند بگسل و رها     شو! تو عاشقي بر زنجيره هايت و آزادي از من مي طلبي؟ چه خواهش عبثي...! و تو     همچنان بندها مي افشاني به همان راه مي روي همان آدم گم گشته اي وهمان گياهان     را باغباني... که مي تواند تو را نجات دهد؟ چرا کسي بايد تو را ناجي باشد؟ ...     وقتي به تو نزديک ميشدم از خودم مي پرسيدم: که خود را ميشناسم يا نه وقتي از تو     دور مي شدم دريافتم که فصل عاشقانه هاي اين ديار گذشته گذشته گذشته آري مهربانم     گذشته! ... آهاي پدر روحاني...گوش کن اين منم... حميد ... پسري از جنس ارديبهشت لايزال که از جاده مي آيد و     رهسپار جاده است پس تا فرصت باقيست... بگو با کدام اشتياق به روياهايم دل     بسپارم با کدام تدبير گره از کارم بگشايم؟ تو بگو پدر روحاني...تو     بگو!


 
 
 
 

کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من

          می سپردم که مواظب باشی

 

                  جنس این جام؛ بلور است

 

                       پر از عشق و غرور

 

                               که هر آن دم که شوی غافل از آن

 

                    میشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکند...

 

همون شب دلم گرفت ، دلم برای تنهاییم گرفت که به اندازه ی  رهگذری با کوله باری خالی از عشق و اندوه که در مسیری دور و راهی دورتر روی برگهای خشک پاییز قدم   می زاره و خش خش برگها در نظرش زیباترین آوای عالمه!...                                

 

  نه، نمی خواهم شعار بدهم که چرا انسانیت مرد ؟ چرا محبّت زیر خاک مدفون شد؟ و چرا عشقهای آسمانی همه زمینی شدند؟... فقط می خوام بپرسم: درد ، کدوم احساس آدمی رو بر می انگیزه.          

 

همون شب دلم گرفت ، دلم برای تمام آدمهایی گرفت که کور شدن ، کرشدن ، لال شدن یا اینکه نه! فقط  می خوان که کور باشن ، کر باشن ، لال باشن! دلم برای آدمهایی گرفت که همه چیزشون مادی شده ، دوستیهاشون مادی شده ، دشمنیهاشون مادی شده ، عشقهاشون مادی شده و حتی مرگهاشون هم مادی شده!!....دلم برای همه ی آدمهایی گرفت که در مقابل عزیزترین عزیزانشون هم جمله ی «دوستت دارم » را با اکراه بیان می کنن .  

 

همون شب دلم گرفت ، دلم برای سهراب گرفت که چه معصومانه و پر درد گفته بود:     « من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم/هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود/ کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد / هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت...»

 

 انگار اونم فهمیده بود که دیگه نمی شه به سیب و سپیدار سلام کرد و بعد عاشق شد...دلم برای کاج بلند توی حیاط گرفت که محکوم بود یک عمر بادهای سخت و کلاغهایی رو که گاه معصومانه و گاه شرور شاخه هاشو آزار می دادن تحمل کنه و تنها سر خم کنه و کار دیگری از دستش بر نیاد ، حتی دلم برای آسمون هم گرفت که دیگه رمقی برای گریستن هم نداشت... 

 

شبهای دیگه باز هم دلم گرفت ، دلم سخت گرفت ، اون شبها دلم به اندازه ی تمام دلتنگیها و برای تمام دلتنگیهای عالم گرفت .

 

امّا امشب دیگه دلم نگرفت چون امشب فرق داره ..

 

نگاه کن امشب قرص ماه کامله ............من نه ، آسمان صافه  و............. دل من نه ، تو بزرگی و...............روح من نه، ولی دیگه دلم نگرفته ، امشب فقط و فقط  شاعر شدم شایدم عاشق تر از پیش! همین...

                                                              

                                                حمید

 

 

  

مردمی که بر حرمت  نگاهشان صورتکی است ز وسوسه و فریب

 

  

خیابون طولانی تر از همیشه شده ، شاید چون من قدمامو کوچکتر از همیشه ور می دارم .

 

خسته ام ، از تکرار خسته ام ، از نوشتن خسته ام ، اما چی کار کنم دلم طاقت نمی یاره .از دوری ها ، از دورنگی ها ، از دروغ ها  ٬ از تظاهر ها ٬ از نیرنگ ها و از بی وفایی ها خسته ام........ از شبهای پر از سکوت که بی حرف آزارم می ده ٬ که بی حرف فریاد می زنه ٬ که بی حرف بغض می کنه و آروم آروم اشک می ریزه!...از صورتک های رنگارنگ و خنده های دروغین و گریه های نه از ته دل خسته ام ٬ از های های بی امون دلتنگی ها خسته ام ٬ از بی قراری لحظه های بی ترنم عشق خسته ام ٬می خوام خستگیمو فریاد بزنم و بگم : «نمی بینید دوستیهاتون ناپایدار ٬ عشقهاتون فانی ٬ حرفهاتون پوچ و نگاه هاتون بی فروغ شده ؟!  ‌نمی بینید که انگار افسون شدید؟ ٬ افسون مال و ثروت ٬ افسون جاه و مقام ٬ افسون تملّق گویی دیگران و از همه مهم تر افسون خودتون! پس چه وقت آدمیت خودتون را باور می کنید؟!...»  خسته ام ٬ از حصار تنهایی خسته ام ٬ از سکوت خسته ام ٬ از این همه فاصله خسته ام ٬ خسته ام امّا می دونم که روزی خستگیهام تموم می شه ٬ می دونم که تا مجنون هست لیلی هم هست ٬ می دونم که تا معشوق هست عاشق هم هست ٬ امّا چی کار کنم که باز هم خسته ام! ٬ از هجوم دردها و ناله ها خسته ام ٬ از این همه حرفهای تلخ خسته ام ٬ از تصویرهای همیشه گنگ و تاریک آینه خسته ام .

 

حمید

 

چو خویشتن دیدی سلامی کن !!!!!

  همیشه از کنار هم می گذریم بدون اینکه به هم سلامی کنیم یا حتّّی نگاهی! ٬ ما از کنار هم می گذریم بدون اینکه بدونیم در پس هر نگاه دردی وجود داره و شاید درددلی که نیاز به  سنگ صبوری داشته باشه ٬ ما از کنار هم می گذریم بدون اینکه بدونیم گاهی سکوت دردِ فریاده و   فریاد درمان سکوت٬ ما از کنار هم می گذریم و تو دلمون می گیم: برای پیدا کردن عدل چند سال از عمر وقت لازمه و برای یافتن عدالت چند عمر از زندگی امّا یادمون می ره عدالتو برای هم معنا کنیم و از هم بپرسیم: عدالت کدومه؟ اینکه یکی رو به عرش می بره و دیگری را به فرش می آره؟اینکه یکی را به اوج ثروت می رسونه و دیگری رو زیر خط فقر نگه می داره؟ اینکه کودکی رو عزیز خانواده اش می کنه و کودک معصوم دیگری رو سیلی خورده و طرد شده؟! و بعد نتیجه بگیریم : وجود ما پر از عدالته اگه نخوایم که بی عدالت باشیم!  ما از کنار هم می گذریم بدون اینکه بدونیم باید همدل باشیم همزبون بودن کافی نیست!... ٬ ما از کنار هم می گذریم بدون اینکه بدونیم انسان بودن مهم نیست بلکه انسان موندن مهمه.                                                         

خلاصه اینکه :                                                                                           عمری می گذره سبزها زرد می شن ٬ بچه ها جوون و جوونا پیر میشن ٬ آسمون و زمین یکی می شن ٬ انسانها متمَدن می شن ٬ ثانیه های بی قرار از پی هم می گذرن ٬ عدّه ای می میرن ٬ عدّه ای متولد می شن ٬ نسلی بعد از نسل دیگری روی کارمی یاد ولی اونا هم از کنار هم می گذرن بدون اینکه به هم سلامی کنن یا حتی نگاهی! آره ٬ آونا هم مثل من ٬ مثل تو ٬ مثل شما و مثل ما تنها از کنار هم می گذرن بدون اینکه به هم سلامی کنن یا حتّی نیم نگاهی...آره اونا هم تنها می گذرن!... 

               

                                حمید