|
|
نامم حميد است ....
پسري از جنس ارديبهشت لايزال
با كمي خريت ......
كمي زندگي .... كمي بودن
شعر سرودن ...
***********
۱۳۸۸/٦/۱٤
۱۳۸٧/۸/٢٥
۱۳۸٧/٦/٢۳
۱۳۸٧/۳/٢٥
۱۳۸٦/۳/۱٩
۱۳۸٥/۱٢/۱٩
۱۳۸٥/٧/٢٩
۱۳۸٥/٦/٤
۱۳۸٥/٤/۳
۱۳۸٥/٢/۳٠
۱۳۸٥/۱/۱٢
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱٠/٢٤
۱۳۸٤/۸/٢۱
۱۳۸٤/٦/۱٩
۱۳۸٤/٢/۱٠
افراد آنلاين : نفر
کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من می سپردم که مواظب باشی
جنس این جام؛ بلور است
پر از عشق و غرور
که هر آن دم که شوی غافل از آن
میشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکند...
همون شب دلم گرفت ، دلم برای تنهاییم گرفت که به اندازه ی رهگذری با کوله باری خالی از عشق و اندوه که در مسیری دور و راهی دورتر روی برگهای خشک پاییز قدم می زاره و خش خش برگها در نظرش زیباترین آوای عالمه!...
نه، نمی خواهم شعار بدهم که چرا انسانیت مرد ؟ چرا محبّت زیر خاک مدفون شد؟ و چرا عشقهای آسمانی همه زمینی شدند؟... فقط می خوام بپرسم: درد ، کدوم احساس آدمی رو بر می انگیزه.
همون شب دلم گرفت ، دلم برای تمام آدمهایی گرفت که کور شدن ، کرشدن ، لال شدن یا اینکه نه! فقط می خوان که کور باشن ، کر باشن ، لال باشن! دلم برای آدمهایی گرفت که همه چیزشون مادی شده ، دوستیهاشون مادی شده ، دشمنیهاشون مادی شده ، عشقهاشون مادی شده و حتی مرگهاشون هم مادی شده!!....دلم برای همه ی آدمهایی گرفت که در مقابل عزیزترین عزیزانشون هم جمله ی «دوستت دارم » را با اکراه بیان می کنن .
همون شب دلم گرفت ، دلم برای سهراب گرفت که چه معصومانه و پر درد گفته بود: « من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم/هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود/ کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد / هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت...»
انگار اونم فهمیده بود که دیگه نمی شه به سیب و سپیدار سلام کرد و بعد عاشق شد...دلم برای کاج بلند توی حیاط گرفت که محکوم بود یک عمر بادهای سخت و کلاغهایی رو که گاه معصومانه و گاه شرور شاخه هاشو آزار می دادن تحمل کنه و تنها سر خم کنه و کار دیگری از دستش بر نیاد ، حتی دلم برای آسمون هم گرفت که دیگه رمقی برای گریستن هم نداشت...
شبهای دیگه باز هم دلم گرفت ، دلم سخت گرفت ، اون شبها دلم به اندازه ی تمام دلتنگیها و برای تمام دلتنگیهای عالم گرفت .
امّا امشب دیگه دلم نگرفت چون امشب فرق داره ..
نگاه کن امشب قرص ماه کامله ............من نه ، آسمان صافه و............. دل من نه ، تو بزرگی و...............روح من نه، ولی دیگه دلم نگرفته ، امشب فقط و فقط شاعر شدم شایدم عاشق تر از پیش! همین...
حمید
مردمی که بر حرمت نگاهشان صورتکی است ز وسوسه و فریب
خیابون طولانی تر از همیشه شده ، شاید چون من قدمامو کوچکتر از همیشه ور می دارم .
خسته ام ، از تکرار خسته ام ، از نوشتن خسته ام ، اما چی کار کنم دلم طاقت نمی یاره .از دوری ها ، از دورنگی ها ، از دروغ ها ٬ از تظاهر ها ٬ از نیرنگ ها و از بی وفایی ها خسته ام........ از شبهای پر از سکوت که بی حرف آزارم می ده ٬ که بی حرف فریاد می زنه ٬ که بی حرف بغض می کنه و آروم آروم اشک می ریزه!...از صورتک های رنگارنگ و خنده های دروغین و گریه های نه از ته دل خسته ام ٬ از های های بی امون دلتنگی ها خسته ام ٬ از بی قراری لحظه های بی ترنم عشق خسته ام ٬می خوام خستگیمو فریاد بزنم و بگم : «نمی بینید دوستیهاتون ناپایدار ٬ عشقهاتون فانی ٬ حرفهاتون پوچ و نگاه هاتون بی فروغ شده ؟! نمی بینید که انگار افسون شدید؟ ٬ افسون مال و ثروت ٬ افسون جاه و مقام ٬ افسون تملّق گویی دیگران و از همه مهم تر افسون خودتون! پس چه وقت آدمیت خودتون را باور می کنید؟!...» خسته ام ٬ از حصار تنهایی خسته ام ٬ از سکوت خسته ام ٬ از این همه فاصله خسته ام ٬ خسته ام امّا می دونم که روزی خستگیهام تموم می شه ٬ می دونم که تا مجنون هست لیلی هم هست ٬ می دونم که تا معشوق هست عاشق هم هست ٬ امّا چی کار کنم که باز هم خسته ام! ٬ از هجوم دردها و ناله ها خسته ام ٬ از این همه حرفهای تلخ خسته ام ٬ از تصویرهای همیشه گنگ و تاریک آینه خسته ام .
حمید
چو خویشتن دیدی سلامی کن !!!!! همیشه از کنار هم می گذریم بدون اینکه به هم سلامی کنیم یا حتّّی نگاهی! ٬ ما از کنار هم می گذریم بدون اینکه بدونیم در پس هر نگاه دردی وجود داره و شاید درددلی که نیاز به سنگ صبوری داشته باشه ٬ ما از کنار هم می گذریم بدون اینکه بدونیم گاهی سکوت دردِ فریاده و فریاد درمان سکوت٬ ما از کنار هم می گذریم و تو دلمون می گیم: برای پیدا کردن عدل چند سال از عمر وقت لازمه و برای یافتن عدالت چند عمر از زندگی امّا یادمون می ره عدالتو برای هم معنا کنیم و از هم بپرسیم: عدالت کدومه؟ اینکه یکی رو به عرش می بره و دیگری را به فرش می آره؟اینکه یکی را به اوج ثروت می رسونه و دیگری رو زیر خط فقر نگه می داره؟ اینکه کودکی رو عزیز خانواده اش می کنه و کودک معصوم دیگری رو سیلی خورده و طرد شده؟! و بعد نتیجه بگیریم : وجود ما پر از عدالته اگه نخوایم که بی عدالت باشیم! ما از کنار هم می گذریم بدون اینکه بدونیم باید همدل باشیم همزبون بودن کافی نیست!... ٬ ما از کنار هم می گذریم بدون اینکه بدونیم انسان بودن مهم نیست بلکه انسان موندن مهمه. خلاصه اینکه : عمری می گذره سبزها زرد می شن ٬ بچه ها جوون و جوونا پیر میشن ٬ آسمون و زمین یکی می شن ٬ انسانها متمَدن می شن ٬ ثانیه های بی قرار از پی هم می گذرن ٬ عدّه ای می میرن ٬ عدّه ای متولد می شن ٬ نسلی بعد از نسل دیگری روی کارمی یاد ولی اونا هم از کنار هم می گذرن بدون اینکه به هم سلامی کنن یا حتی نگاهی! آره ٬ آونا هم مثل من ٬ مثل تو ٬ مثل شما و مثل ما تنها از کنار هم می گذرن بدون اینکه به هم سلامی کنن یا حتّی نیم نگاهی...آره اونا هم تنها می گذرن!...
حمید
|
