< من و شب و غم و تو>

 .: من و شب و غم و تو :.

(وخدايي كه در اين نزديكي است )

www.pesareshabebarany.persianblog.ir


هيچ کس نمي تواند بند اسارت از پايت     بگسلد تو خود صيادخودي و من چگونه مي توانم آزادت کنم؟ تو خود بند بگسل و رها     شو! تو عاشقي بر زنجيره هايت و آزادي از من مي طلبي؟ چه خواهش عبثي...! و تو     همچنان بندها مي افشاني به همان راه مي روي همان آدم گم گشته اي وهمان گياهان     را باغباني... که مي تواند تو را نجات دهد؟ چرا کسي بايد تو را ناجي باشد؟ ...     وقتي به تو نزديک ميشدم از خودم مي پرسيدم: که خود را ميشناسم يا نه وقتي از تو     دور مي شدم دريافتم که فصل عاشقانه هاي اين ديار گذشته گذشته گذشته آري مهربانم     گذشته! ... آهاي پدر روحاني...گوش کن اين منم... حميد ... پسري از جنس ارديبهشت لايزال که از جاده مي آيد و     رهسپار جاده است پس تا فرصت باقيست... بگو با کدام اشتياق به روياهايم دل     بسپارم با کدام تدبير گره از کارم بگشايم؟ تو بگو پدر روحاني...تو     بگو!


 
 
 
 

خارج از متن :

 

اینجا گویی همه آب در هاون می کوبند ... هاون ها شکسته است و اکنون هاون را بر سر می کوبند ....

 

و هیچ وقت نمی دانند که دانسته هایشان دلیل بر دانایی شان نیست و نمی دانند که نباید برداشت هاشان را در برابر قضاوتی سخت قرار دهند .

 

و چرا مایی که هنوز با افکار هم آشنا نیستیم دل های همدیگر را به اتوبان تشبیه      می کنیم .... و باید بدانیم کردار و رفتار آدمی دلیل بر باطنش نیست ... مایی که هنوز نمی دانیم درد چیست چرا پی درمان می گردیم و  چون فکر می کنیم برتریم و فکرمان را برتر می دانیم  پس هر نوع قضاوتی که کنیم درست است ... باید تجربه گرا نبود ... باید نسبت به عوامل به تفکری بسیط رسید و بعد حرف زد ... تا نشود دل یکی را اتوبان بدانیم که اگر اینگونه باشد حرف های دیگری آبی می شود که در هاون کوبیده می شود.

 

کمی فکر باید و کمی تامل .... که چرا ، چراها ، همواره چرا اند . و یا چرا ما آنها را هنوز چرا می دانیم . و چرا بودن را نقض می کنیم و حکمی بر نبودن می نهیم . و چرا مایی که می توانیم دست کسی را بگیریم منتظر می مانیم تا او دستش را به ما بدهد ....

 

چرا ما از محدوده فکر خودمان برای دیگران قضاوت می کنیم .... کمی فکر باید ... تا نشود صغر سنی کسی را دلیل بر نادانی و بینش کم او بدانیم .... و بگوییم هر چه من فکر  می کنم یقینا همان است و چون تو سنت کم است نمی فهمی و من می فهمم ...

 

و کاش همواره بدانیم که دانسته هایمان در برابر دانسته های دیگران اندک است و همواره آموختن ، ما را غنیمتی است .

 

 آری باید کمی سقراط بود و ندانست .... که سقراط چرت نگفته است .....

 

کمی فکر باید  ...

 

و کمی زندگی (4)

 

 

 

بابا آب داد ....

 

بابا نان داد ....

 

بابا کمی درد داد ....

 

آه ...

 

بابا دستانش پر از احساس است .. پر از بودن ... پر از نان ... آنجا که مادرم بر دستان پروصله اش مرهم می نهد تا نانهایش خونی نشود تا نکند کودکان شب بی نان شوند ...

 

آری باید سوخت و سوختن را ساخت ... آنگونه که مادر نوزاد را و آسمان باران را ...

 

و سوختن فرضیه ایست که سقراط زمانه هنوز به آن پی نبرده است ...

 

آه ...  امشب کمی حرف باید تو را .

 

سکوت را بشکن ... حرف بزن که سکوت مهری است بر لم یکن شب ... بشکن این قفل را ، تا جغدها هو هو کنند و کودکان احساس شب آواز سر دهند و بر تارک بی مثل زمین ببارند ...

 

بشکن ...

 

نه !!!!!

 

شیشه زنگاری عینک زندایی را نه ... سکوت را بشکن ... قفل را بشکن ... زندایی گناه دارد ...

 

آه اگر خدا بشنود ...

 

خدا کند خدا بشنود ...

 

خدا کند خدا بداند که تنها خدا می داند ، که حمید می داند و سکوت دلیل بر جهل نیست.

 

خدا کند خدا بداند بودن را و سرودن را ...

 

آه ………….  امشب چقدر چرت نوشته ام...

 

چه کنم ؟؟؟

 

تو بگو من چه کنم ؟؟؟

 

نمی آیی ... نمی مانی ... و هفت هایم پر پر شد ... هفت هایم را فروخته ام تا برایت کمی بودن بخرم و کمی احساس ... و برای خودم کمی لبخند ... برای مادر کمی رضوان و برای دستان دایی کمی لطافت و اگر بشود شیشه ای برای عینک زندایی .

 

نبودی و بودنم را به باد نبودن گرفته ای ... و چه زود نفی میکنی ... و می گویی برویم ... همانگونه که دیگران رفته اند... اما نمی دانی که دیگران دیگرانند و ما ماییم ... هفت هایمان مال ماست نه برای دیگران ...

 

آه .....

 

کاش بیایی و کودک بیمار دل را بوسه ای بخشی و مهر لبانت را بر بیرنگ دلم طرح زنی تا باشد هر آن دم که تنهایم بوسه ای از آن گیرم و تا بی انتهای تو پرواز کنم ...

 

نگاه کن که چگونه مهتاب را تازیانه می زند این ابر سیاه ... گویا میل به ماندن دارد ... اما تو با تمام پاکیت می خواهی بروی و میروی ... چون میل به رفتن داری ...

 

بمان که جز تو مرا یار نیست و در این بی منتها شب ، مرا غم خوار نیست ... دیگران دیگرانند و ما ماییم ... گور بابای دیگران ...

 

نمی دانم ... خدایا نمی دانم ... خدایا ، به خدا نمی دانم ... و این ندانستن است که دانسته هایم را نفی می کند و حکمی بر نبودن می نهد و دیوانه می کند دل را ... دیوانه.

 

آه ... تو را حرف بسی است و می خوری ... قورت می دهی ... و حمید می ترسد که نکند آنگونه که که بر گلوی حمید چسبید بر گلویت بماسد ... باشد تا برایت کمی آب بیاورم ... قورت دهی ...

 

کاش ......

 

و کاش بود کاشکی هایی دیگر .

 

آه ای جیب سی کینگ بخوان که تنها تو می دانی درد را ... تنها تو زار می زنی دردت را و بودنت را .....

 

 و جغدها را آواز توکشت ... مردند و دم بر نیاوردند ...

 

 آه ای جیب سی کینگ بخوان ... که تنها تو می فهمی مرا ... بودن را زار بزن ... بخوان که دم را غنیمتی است و بودن ثانیه ای است که می گذرد .

 

آه ..... چه بی رحمانه شبی است ... گویا ماه را سر بریده اند که جغد ها اینگونه       می خوانند.

 

آسمان می بارد و ناودان ها تنبور می زنند ... و نم نم اشک بهار بر روی زمین پایکوبی  می کند . می رقصد ، می چرخد و چه زود ...... آه ..... نفی می شود !!!! آنگونه که نبودن ، بودن را و نگاهت ، نگاهم را .

 

کمی حرف باید مرا ... 

 

کمی اشک باید مرا ...

 

می روم و رفتن مرا بهانه ایست ... و نگاهت زبانه ایست . و صدایت ترانه ایست که شور از شب پرانده است و او را خمار کرده است ... خمار ...

 

آری بودن بهانه ایست ...

 

بگذریم ....

 

که ما همواره گذشیم و هیچ برایمان نماند .....

 

بگذریم ........

 

اینجا بابا هنوز آب می دهد ....

 

بابا هنوز نان می دهد ....

 

و مادر هنوز دردهای او را با نگاهش مرهم می کند ......

 

خانمان خالی است و مادر تنها نشسته است در میان انبوهی از درد ...... با نگاهی زل زده به در ..... و دلی پر از رضوان .....  

 

پیر مرد همسایمان پیراهن خاکی اش هنوز بوی درد می دهد .... بوی مرگ ..... هنوز بدی تف می کند ..... و هنوز هو هوی جغدها را به تمسخر می نشیند و کودکان احساس شب را با دمپایی دنبال می کند و می گوید بروید گم شوید آشغال ها .....

 

کسی چه می داند ... شاید آه کودکان شب او را گرفته است ... کسی نمی داند.

 

شاید به بابا بگویم برایش کمی نان بخرد وکمی هم محبت ....

 

خلاصه اینکه :

 

اینجا خیلی وقت است که بودن نمی ماسد بر دل آدم ....... اینجا همه فریاد می زنند ... و شب را می فهمند ...... اینجا همه هستند هیچ کس نیست ...... تنها منم .... و کمی بودن و کمی زندگی

 

آری ..... من و شب و غم و تو 

 

 

                                                                                حمید