< من و شب و غم و تو>

 .: من و شب و غم و تو :.

(وخدايي كه در اين نزديكي است )

www.pesareshabebarany.persianblog.ir


هيچ کس نمي تواند بند اسارت از پايت     بگسلد تو خود صيادخودي و من چگونه مي توانم آزادت کنم؟ تو خود بند بگسل و رها     شو! تو عاشقي بر زنجيره هايت و آزادي از من مي طلبي؟ چه خواهش عبثي...! و تو     همچنان بندها مي افشاني به همان راه مي روي همان آدم گم گشته اي وهمان گياهان     را باغباني... که مي تواند تو را نجات دهد؟ چرا کسي بايد تو را ناجي باشد؟ ...     وقتي به تو نزديک ميشدم از خودم مي پرسيدم: که خود را ميشناسم يا نه وقتي از تو     دور مي شدم دريافتم که فصل عاشقانه هاي اين ديار گذشته گذشته گذشته آري مهربانم     گذشته! ... آهاي پدر روحاني...گوش کن اين منم... حميد ... پسري از جنس ارديبهشت لايزال که از جاده مي آيد و     رهسپار جاده است پس تا فرصت باقيست... بگو با کدام اشتياق به روياهايم دل     بسپارم با کدام تدبير گره از کارم بگشايم؟ تو بگو پدر روحاني...تو     بگو!


 
 
 
 

 

و کمی زندگی........(5)

 

 

 می گویند ، سوفیست شده ام ......

 

اما نه ...... من سوفیست نیستم ، فیلسوف هم نیستم . تنها زندگی ام کمی فلسفی شده است ...... و این از تاثیرات فلسفه است .

 

کاری ندارم که چرا دموکریتوس روح را نقض کرده است و چرا ارسطو زن را انسان ناقص می شمارد و یا اینکه چرا سقراط جام ذهر را می نوشد .......

 

تنها  علامت سوالی است که بر بودنم حکم می کند .

 

آه ..... فلسفه خورد می کند آدم را ..... و گاهی مرا به کفر می کشاند .....

 

بگذریم …

 

 ü  شب است و همان جیغ همیشگی ...........

 

صدایی می آید .......... به مانند شیون بیوه زنی است که از ترس آب در دهانش ماسیده است ...... نه می تواند آن را قورت دهد نه می تواند آن را تف کند . ناچار در دهانش نگهش می دارد .....

 

مجالی نیست ........... ثانیه ها می دوند .......... لحظه ها از پی هم می گذرند و نگاهم تو را دنبال می کند ........ و بر سر یک علامت سوال می ماند ؟؟؟

 

که چرا ........ من خرم ؟

 

هر نگاهت ........ خنجری است بر بودنم و هر لحظه‌ی بودنم پتکی است بر ساعت   تا ابد خوابیده درونم .... این چه حسی است که ساعت درونم را از حرکت باز نگه داشته و بودنم را وقف سرابی واهی کرده است ...........

 

نمی دانی .. نگو که می دانی ....... 

 

آه ..........

 

امشب بیشتر از هر شبی تو را دوست دارم ........ بودنت را دوست دارم و نگاهت را ........ کاری با این مردم سراسر نکبت ندارم ....... من تو را دارم و خیالی سراسر تهی ........ لحظه ای می‌خندی و می‌خندم و لحظه ای از سردیت آتش می گیرم ........ زخم نگاهت را جز دستانت درمانی نیست .........

 

به رضوان می گویم برایم دعا کند اما بدان جز دستانت درمانی برایم نیست و همان بهتر که نباشد .

 

 نشسته ام در انتظار ...... تا که شاید از پس آن بیهودگی دستان همیشه سردم را بگیری و مرا تا بی انتها بالا ببری ..... پر شوم از تو و بودنم را لبریز از حس سرودن سازم و در تک تک لحظه هایم بزمی به پا سازم از بودن ........ با تو بودن ..... با تو رفتن .... رفتن..... رفتن .....تا  آنجا  که  کلاغان  غصه ها  آرزوی  رفتن  به  آنجا را دارند ........ آنجایی که حتی شاهزاده های قصه ها هم پایشان به آنجا نرسیده است ......

 

آنجا ماه پر نورتر می تابد ............ چون می دانی برای تو می تابد نه برای دیگری.......  دیگر کلاغی نیست که به خانه اش نرسیده باشد.

 

کودکی نیست که از زخم قفا داغ شده باشد . و دستانی نیست که در تمنای دستانی باشد ........

 

دستها بی نیاز ..... سینه ها پرجوش ....... دلها سرشار از حسی مقدس .......

 

 که خرها بهش میگویند عشق .......

 

آه  ............

 

باشد که ندانی .........

 

خانمان شلوغ است و من تنهایم در انبوهی از شلوغی ..... بی کسم در انبوهی از بودن ...... و می نویسم ........ نه برای تن ...... برای دل ........ تا نکند فکر کند تنها مانده است در این سیل بی وزنی واژه های درد ...... واژه هایم بی تابند ......        بی تاب از نگفتن ......

 

زار نمی زنم زیرا شب دوست ندارد ....... می گوید :

 

نکند نامحرمی بشنود ...... می گوید ناله ات برای من است و بودنت برای هیچ ...... پس حبابی باش در دل دریایی بی کران ...... و دلت را خوش کن به باد بهاری .....

 

می گویم :

 

 بی وفایی است ..... حال که پاییز است ..... من چه چاره سازم با این سوز ..........

 

میگوید :

 

آن طرفش را تو می دانی با پاییز .........

 

نمی دانم این باد پر درد پاییزی مرا تا کجا می برد ......... نمی دانم به بهار می رسم یا امانم نمی دهد این سوز شب پاییزی ........

 

اینجا تنهایم ....... بی رحمانه تنهایم ………… دستانم را نگه داشته ام در باد تا باد دستانت را از فراسوی آن همه دور و آن همه دورتر برایم ارمغان آورد ......... لیک وقت تنگ است ..... 

 

دیگر چرت می نویسم ........چرت و پرت می نویسم ......... چون مجالی نیست ....... ثانیه ها می دوند ...

 

نمی دانم چه کسی باتری ساعتم را عوض کرده است ....... دستش بشکند ...... داشتم حال می کردم با این بیهودگی سراسر مبهم .........

 

 نشسته ای و می نگری چه را ؟ نمی دانم

 

و چرا اینجا نشسته ام را هم نمی دانم .

 

می خواهم بگویم :

 

 آدمی دلش میگیرد وقتی بداند دل ندارد .

 

 

خلاصه اینکه :

 

ما آدمها گاهی یادمان می رود که آدمیم .........

 

کاش بشود مانند پدر پیر همسایه بدی ها را تف کرد ........

 

                                                                  

 

                                                                                حمید