|
|
نامم حميد است ....
پسري از جنس ارديبهشت لايزال
با كمي خريت ......
كمي زندگي .... كمي بودن
شعر سرودن ...
***********
۱۳۸۸/٦/۱٤
۱۳۸٧/۸/٢٥
۱۳۸٧/٦/٢۳
۱۳۸٧/۳/٢٥
۱۳۸٦/۳/۱٩
۱۳۸٥/۱٢/۱٩
۱۳۸٥/٧/٢٩
۱۳۸٥/٦/٤
۱۳۸٥/٤/۳
۱۳۸٥/٢/۳٠
۱۳۸٥/۱/۱٢
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱٠/٢٤
۱۳۸٤/۸/٢۱
۱۳۸٤/٦/۱٩
۱۳۸٤/٢/۱٠
افراد آنلاين : نفر
و کمی زندگی ۱۱
امشب اینجا واژه ها نای ماندن ندارند . مانده اند در این وادی بی رنگ تن . از پی بودنی هراس انگیز ، ماندنی وسوسه انگیز .......... و پاییز با شولای هزار رنگ خویش می خرامد و هیچ کس را باور دیدن نیست . هنوز چامه چامه غزل می سرایم بر اندوه بی پایانش و مانده ام ....... آری مانده ام در میان طلاتم بی پایان ماندن !!!
منشور بودنم را بر تارک بی حیای پاییز سراییده ام و سپیدار بلند خانه ی سهراب را گواه گرفته ام . هنوز شیون شیون درد می بارد بر سایه سار کوچه ی فرهاد و کودکان خانه ی پاییز جان می دهند بر سریر سنگ فرش سرد . اینجا هنوز درد می بارد از پنجره ی نیمه باز خانه ی همسایه . هنوز ننگ می بارد از حنجره بیداد همسایه. دامن دامن غزل می گسترانم بر شرم بی حیای امید . سبد سبد مریم می نشانم بر کوره راه پاییز و دفتر دفتر حزن می نویسم بر الاهای بی جواب بودن. من ماندم از برای چشم های ساده ی مادر و نگاه معصوم کودکانه اش . دیری است که نگاره بی مثال شب فرسنگ فرسنگ عشق می بافد بر تار و پود بی جان خانه ی غم و آسمان بغض می کند . میان همهمه ی ستاره های سوخته ی شب ، چگونه دل می شورانی ؟؟؟ نفیر بی گدار شب موج کین می زند بر سرای حزن آلود جان ؟؟؟ تو چگونه تن می رویانی ؟؟؟ من نشسته ام در میان هجوم بی شمار نگاه کین !!! با دلی پر از طالوت !! چگونه دل داده ای به جالوتی خام ؟؟؟ نگو که نمی دانی مرا ....... روزگارمی گذرد و آنانی که می پنداشتی روزی تو را بودند اکنون هیچ می شوند در برابر نفس خویش . آری هنوز هم منم… حمید ... ساده دلی ام را به چشم می بینم و حزن دلم را بر دفتر پر چین قلب نفسی خام می نویسم . من چه کرده ام ؟؟؟ نه از عشق مرا بایدی شد نه از دوست . بر کوره راه خانه ی امیدم ......... نگاه کن !!! پیر زنی ژنده پوش می خندد به رسوایی منشور دل و تو دل می سپاری به داستان ننگ بودن من. یکی بود یکی نبود ... لخت و عور تنگ غروب ، سه تا پری نشسته بود ... ما پری نبودیم !!! سه روح بودیم ............ سه روح در یک نفس ... اینک تنها منم ... نه نفسی ماند و نه ..... آهای با توام ............... این منم ... حمید ... هر آنرا که می خواهد ببیند و هر آنکه نمی خواهد کور باید ....... من نه آن سرو بلندم که باد براندازتش . نه آن تهر حقیرم که آب بفرسایدش ... من نفیر حقارت نردبان همسایه ی قیصرم!!! آری این منم ....... بر دفتر دل قفلی به ابد زده ام . و دست خویش را با غمزه ی نگاهت داغ کرده ام که دگر ، نه من منم که دل برسانم به دوست . در میان روزگاری گرگ طینت چگونه بره ای رام باید ؟؟؟ مانده ام .... ببین که مانده ام در وهم که چرا خنجر دوست چنین دل ربا می خراشد جان را. آری ... ما سه روح بودیم در یک نفس ... اینک نه نفسی ماند و نه ..... آه .... گاهی دلم برای خودم تنگ می شود. برای تنهایی ام . غریبه نیستی بگذار بگویم . اینجا همه خنجر به چشم دارند و با فریب زبان تو را دوست می نمایانند. لیک هنوز شب مرثیه می خواند از برای بودنم . و دفتر پر چرک بودنم خیس می شود از آب گل آلود نفس . تیک تاک ساعت امانم را بریده است ... پتکی شده است بر هیبت بی جان شب ... می دانم باید رفت .... اما قلم رهایم نمی کند ... نمی خواهم تمام شود و دوباره شروع شود ...... و کمی زندگی (...) نمیدانم کدامین قسمت از وجودم را اینک می نویسم ؟؟؟ اینها کمی زندگی نیست اینها عمر من است .... که آن سوی تر نگاره ی مست شب نشسته است بر پرچین دیوار همسایه و می شمارد تکه تکه های وجودم را ، و می خندد به نفی بودن من ،که کی ؟؟؟ کجا؟؟؟ چگونه ؟؟؟ مرا انتها باید ؟؟؟ گفتم همسایه !!!............ پیر مرد همسایه مان خوب است . می گوید بی وفا شده ای حمید .. و من می خندم ... به کودکی ام ...... او هنوز مرا دوست دارد... به اندازه ی هفت سالگی ام.... شاید تنها اوست که هنوز می پندارد من همان کودکم ... یادش بخیر آن روزی که او بود و دنپایی و بچه های کوچه ، زندگی و عشق برایمان توپ فوتپالی بود در دستان حریصش و با پاره شدن توپ دلمان چاک می شد . بگذریم ....... از عشق می نوشتم ؛ از سینه ی پر درد بودن که چگونه حزن می بافد بر تارک خویش ... اینجا صدای پای شب هنوز خیس است ولی باور دیدن نیست . خلاصه اینکه : ما آدمها آنچنان مست بودنی هراس انگیز شده ایم که نه خود را شناختیم و نه بودن را و نه نفس را که سقراط چرت نگفته است !!! آری ... ما لیاقت شوکران را نداریم . یا علی حمید
|
جسم ها مقصودی دارند که ما از آن چیزی نمی دانیم آنها به دلایلی زمینی از یکدیگر
جدا میشوند اما روح در دست عشق باقی می ماند تا زمانی که مرگ فرارسد و آن ها را نزد خداوند برد.
برو ای عشق من زندگی به تو امر کرده است و تو باید از آن اطاعت کنی و من نیز باید
فرمانبردار از زخم های به جا مانده باشم...
برو محبوبم و خود را در بین جذابیت ها و سرگرمی ها و مشغله های روزگار و اطرافیان
مخفی و پنهان سازو این تصور همیشگی را داشته باش که فاصله مانند طنابی ضخیم جسم و روحمان را گرفتار کرده است...
اما....هنگامی که ارواح برمی خیزند و در نور لذات خویش عظمت مییابند روح من در
سایه ی درد های خویش و در میان طناب همیشگی تو یخ میزند.....
بدون این که حتی توانسته باشد وابستگی این طناب را از عمق باور هایت جدا سازد..... *********
دهان ات را میبویند ... مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را میبویند روزگار غریبی است نازنین و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند عشق را د پستوی خانه نهان باید کرد...
در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند.
به اندیشیدن خطر مکن. آنکه بر در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنکه قصابانند برگذر گاهها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
ابلیس پیروز. مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
آری... روزگار غریبی است نازنین
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
احمد شاملو ((یادواره ای از قیصر دیروز))
|
وخط فاصله ماییم یا من یا تو
وگرنه فاصله ای نیست بین من تا تو
چه شد که نام توشدعشق و من شدم عاشق
کجای حادثه چشمم نوشت تنها تو
کجای حادثه از اتّفاق جاری شد
چگونه حل شده بودی در این معما تو
شبی که چشم تو پاشید روی خواب من
مرا دران طرف ندیدی آیا تو
توسنگدل شده بودی عزیز اما من
به سینه سنگ تورا میزدم اما تو...
هنوزمعتقدم خواب رفته پاهامان
وگرنه فاصله ای نیست بین من تا تو
|
و کمی زندگی ( ۱۰ ) اینجا منم ........ حمید..........!!!!!!!!!!! همانی که بود و نگاه بی تمنای بودنت را چون قاب عکسی دیرین بر رخ کشید تا عکس حظورت را بر دیوار قلبش احساس کند . می گفتی بودنت را برای بودن هر آینه داده ای و مانده ای میان این و آن ، تا باشی هر آنچه این خواهد و آن شود . اما ندانستی که بودنت چون فصل بی ریای نگاه مادر حریمی ندارد برای تن . تن مرا محرم خویش است و خویشتن مرا محرم تن . آری ... اینجا هنوز از صدای گریه های پرصِلای شب تنم میخ می شود میان همهمه ی باور نبودنت . آری با توام......... این سان .......... رو برویت . مست نگاه پر تمنای رفتنت و این سیل عظیم از تردید نگاه عکست بروی سنگ قبر دلم. آه ای بیرحم زمانه ی بیداد . هر آن دم میستانی مرا ، ز دل . بر خویشتن می کشی بودن ، مرا . چنین زار و ناتوان دستهای مادرم ببین !!! چه می خواهی از او دل ؟؟؟ چشمهای بی ریایش را اشک نماند. ازهای و هوی بودنت بیم کن . آه ای بیرحم زمانه ی بیداد . .............. ............ .......... ........ ...... .... .. اینجا همه شب از برای نبودنت با نگاهی مانده از هیچ ، پوچ می شوم و بغض سنگین درونم را بر رهگذران شب می پوشانم ... باشد تا بدانی بودنت را چنان مستانه زمزمه می کند باد که هرم صلای غریبانه اش می پیچد در این آوند زمانه ی بیگار . که این سان............. من مستم و تو هشیاری و دانم که دانی و خاموشی درون را نیک دانی که اینگونه مرا بی تاب نگاهت می گذاری. آهاااااااااااااااااااااااااااای ... با توام .... یادگار هَشیوار اهورایی مزدا !!! لجام ماندن بر بند بند تنم نقش بسته است . مرا بند بگشای و رها کن از خویشتن . این چنین زار مپسند حال درونم را ... تو نیک می دانی مرا .......... چون خالق ، ماسوا را . اگر چه کفر می نماید این حرف مرا و هشیوار عاقل نخواند مرا .... بگذار زار بگویم تو را ... مرا نای ماندنی نماند .... این چنین زار مپسند مرا . این سان .......... اینجا هنوز هم منم ........ حمید ..... هنوز این چکامه های بودن را چون تخته سنگی عظیم بر دوش می کشانم و می کشاندم .... وای بر من ... وای بر تن .......... که این چنین خرامان به سوی کجا می روم ؟؟؟ اینجا از نای بی نوای شب ما را هوای عیان روز نیست . ما مست لعل دردانه ی شبیم . نشسته ایم چون بوم بر تک شاخه ی این درخت پیر بُن . تا شاید روزی دستی رسد و این سایه ی بی شرم منحوس را بر کند از تن .......... هنوز مانده ایم ..... اگر چه خسته از نیش خند های مست روزگار گشته ایم و دل به بودن هر آنچه الاغیر بسته ایم . اما هنوز هم مانده ایم ... اینجا منم حمید ... نگاره ی وجودم را به تاراج کین برده اند و این چنین مستانه بر خیال بودنی می خندند . آهااااااااای……….. با تو ام . یادگار نخجیر سرد پاییزی ام !!! میان آسمان و زمین دست در کدامین جام عشق نهادی که این چنین خرامان به سوی ناکجا می روی ؟ بیا و دست بیچاره ی آسمان را دامن گیر و نگاهی ز فخر بفروش بر هیبت بی جان زمین !!! وااااااای ........ وای بر تن !!! مرا نگاهی به کین ، همین بس باشد ، که سوختن وجود را می شوراند . منم همان بودنی که هست و نیستش را باخت . این چنین زار چه می خواهی از او دل ؟؟؟ خلاصه اینکه ؛ آری : میان روز شب صدای ناقوس عشق رواست لیک هر گوشی را شنیدن نباید . بیچاره باش تا دل بشورانی .
یا علی حمید
|
خسته ام از زنده بودن ...
زندگی در این سراسر گور متروک زمان .
در این هویدایی که نه نام و نشانی
نیست از انسان و
بابانگ جرس فریاد سردادست این مخلوق بی وجدان .
چه تدبیری بیاندیشم بر این خاکی که تا دیروز
مشق دفتر فرزانگانی بود ،جنگاور...
ولی امروز جز ننگ و سیاهی نیست رنگی
تا شود زینت برای عشق پاکانی
که تنها یادی و نامی زخود در این جهان دارند .
زمین و این زمینیها همه در چنگ ابلیسی گرفتارند ....
« عاطفه هاشم ورزی
|
می روم دل را در این ویرانه ها جا می گذارم . خویش را در انزوای درد تنها می گذارم . خلوتی دارم که در آن با خیالی کودکانه . گاهگاهی عشق را دزدانه آنجا می گذارم . باز می ترسم ز طغیان گناهی که نکردم !!! نا گزیر از عشق بر احساس خود پا می گذارم .
|
|









