|
|
نامم حميد است ....
پسري از جنس ارديبهشت لايزال
با كمي خريت ......
كمي زندگي .... كمي بودن
شعر سرودن ...
***********
۱۳۸۸/٦/۱٤
۱۳۸٧/۸/٢٥
۱۳۸٧/٦/٢۳
۱۳۸٧/۳/٢٥
۱۳۸٦/۳/۱٩
۱۳۸٥/۱٢/۱٩
۱۳۸٥/٧/٢٩
۱۳۸٥/٦/٤
۱۳۸٥/٤/۳
۱۳۸٥/٢/۳٠
۱۳۸٥/۱/۱٢
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱٠/٢٤
۱۳۸٤/۸/٢۱
۱۳۸٤/٦/۱٩
۱۳۸٤/٢/۱٠
افراد آنلاين : نفر
و کمی زندگی 13
|
وکمی زندگی١٣
آه ای یکهزار و سیصد و هشتاد و چند ....... مرا دریاب !!!
که باران هنگامه های بودنت را می شمارد و نفیر بودنت آنقدرحقیر است
که موش کور پستوی خانه سهراب آن را به مزاح می گیرد .
آه ای یکهزار و سیصد و فریاد .......... مرا بخوان !!!
که حزن می نویسد صدایم را... تو مرا اینگونه بخوان ...
منم همانی که شبها تا صبح بونت را چون کودکانی نحیف مشق می
کنم.کودکانی که درازای آروزیشان مشق تصمیم کبرایی بیش نیست .
آه ای یکهزار و من .... بگو چه می خواهی ؟؟؟!!!
دست از خویش بریدی و لجام بودنت را بر دار زمین آویختی به امید کور
سویی از کجا؟؟؟...
به ناکجا ؟؟؟
تا کجا ؟؟؟
و باران ....
می بارد ......
و من چه بی وقفه خیس می شوم ... زیر باران شرم نبودنت !!!
شاید خالی جودم را پر کند ............... و شاید ته مانده های شعرم را
با خود ببرد ......
شبانه هایم را خزان نگاهی می سوزاند .... سالهاست می سوزاند و
من از بی کسی وجود می هراسم!!!
تنها نیستم .... تنها فکر می کنم ....... تنها حرف می زنم و تنهایی مرا
سزاست ... شاید این رسم خوشایند نبودنت شیرین است و مرا تلخ
می نماید ...
بگذار امشب این خیال باطل را با ته مانده های سیگارم به یادت دود
کنم ... کام به کام ، نفس به نفس .... دووووووووووود می شوی !!!
اما بازهم شمیم بودنت در مغزم می پیچد و مرا مست می کند ....آه این
چه ننگ است مرا ؟؟؟
که آسمان مزاح می بافد و دل محال . تو بگو این چه ننگ است مرا ؟؟؟
صدای ابلیس زمان مرا به سوی هیچ می کشاند و بر بودنی لاقید خیال
می نگارد . آه که اسمان شوردنی باید و دل باریدنی ................ و قلم
زاییدنی .
دست هایم فلس از نگاه رمال کدامین نگاره است که این چنین
می شرارد وجود را ؟ این چنین می گدازد درون را ؟
خلاصه اینکه :
تنی را که ز خون دل زخم روا نیست شرر چرا ؟؟؟
سبز باشید حمید
|

