< من و شب و غم و تو>

 .: من و شب و غم و تو :.

(وخدايي كه در اين نزديكي است )

www.pesareshabebarany.persianblog.ir


هيچ کس نمي تواند بند اسارت از پايت     بگسلد تو خود صيادخودي و من چگونه مي توانم آزادت کنم؟ تو خود بند بگسل و رها     شو! تو عاشقي بر زنجيره هايت و آزادي از من مي طلبي؟ چه خواهش عبثي...! و تو     همچنان بندها مي افشاني به همان راه مي روي همان آدم گم گشته اي وهمان گياهان     را باغباني... که مي تواند تو را نجات دهد؟ چرا کسي بايد تو را ناجي باشد؟ ...     وقتي به تو نزديک ميشدم از خودم مي پرسيدم: که خود را ميشناسم يا نه وقتي از تو     دور مي شدم دريافتم که فصل عاشقانه هاي اين ديار گذشته گذشته گذشته آري مهربانم     گذشته! ... آهاي پدر روحاني...گوش کن اين منم... حميد ... پسري از جنس ارديبهشت لايزال که از جاده مي آيد و     رهسپار جاده است پس تا فرصت باقيست... بگو با کدام اشتياق به روياهايم دل     بسپارم با کدام تدبير گره از کارم بگشايم؟ تو بگو پدر روحاني...تو     بگو!


 
 
 
 

 

 

 

 

پاشو  راه بیفت!!!!!! اینجا نشین!!!!!!

 

 

وقتی اینقدر دردهات زیاد شده که نمی تونی تحمل کنی. وقتی اینقدر تنها شدی که حتی حرفاتو نمی تونی به نزدیکترین آدم توی زندگیت بزنی. وقتی باید پیش همه نقش تکیه گاه و یه آدم    بی احساس و نشکن رو بازی بکنی. وقتی دردهات کوچیکن ولی برای قلب نازک تو، بار زیادی هستن. اون موقع است که نمی تونی جلوی اشکاتو بگیری. اون موقع است که نصف شب هیچ قرص خواب آوری نمی تونه حتی یه ذره خواب به چشات بیاره. اون موقع است که شب و غم و آسمون  می شینن کنارت و بدون اینکه بدونه علت گریه ات چیه باهات اشک می ریزن .  با این حال باز هم نمی تونه هیچی به هیچ کس بگی. اون موقع است که میبینی تنها راه آروم شدن اینه که بشینی بنویسی. بنویسی که درد توی سینه ات داره خفه ات می کنه و تو حتی اجازه اعتراض نداری چه برسه به اینکه فریاد بزنی. بعد تازه می فهمی که نوشتن هم دیگه آرومت نمی کنه . یکی نیست بهت بگه آخه چه مرگته.  تو باید قوی باشی . محکم باشی. گریه برای چی . اشک برای چی . ناله برای چی؟ می دونی علت ناراحتیات از نظر دیگران چقدر احمقانه است؟  پس عاقل باش. تو فقط یه چاه نیاز داری. یه چاه توی یه نخلستان توی دل شب. پس پاشو راه بیفت. اینجا نشین...

 

 

 

حمید