|
|
نامم حميد است ....
پسري از جنس ارديبهشت لايزال
با كمي خريت ......
كمي زندگي .... كمي بودن
شعر سرودن ...
***********
۱۳۸۸/٦/۱٤
۱۳۸٧/۸/٢٥
۱۳۸٧/٦/٢۳
۱۳۸٧/۳/٢٥
۱۳۸٦/۳/۱٩
۱۳۸٥/۱٢/۱٩
۱۳۸٥/٧/٢٩
۱۳۸٥/٦/٤
۱۳۸٥/٤/۳
۱۳۸٥/٢/۳٠
۱۳۸٥/۱/۱٢
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱٠/٢٤
۱۳۸٤/۸/٢۱
۱۳۸٤/٦/۱٩
۱۳۸٤/٢/۱٠
افراد آنلاين : نفر
و کمی زندگی (7)
اینجا منم ....... حمید ......
پاهایم بو می دهد ......
پاهایم همیشه بالا می آورد بودنش را ..... و تنها می رود ...........
می گویند بو می دهی ..... اما نمی دانند که نگاهشان بوی گند می دهد .... نمی دانند و گمان می کنند که می دانند ... افسوس که نمی دانند ...
لیک .......... پاهایم را دوست دارم ...
من دوست دارم تضاد را و دوست دارم هر آنچه را که دیگران دوست نمی دارند ...
آری ... همیشه همین بوده و هست .....
اینجا منم ...... حمید ...
نه کمتر نه بیشتر ... پسری از جنس اردیبهشت لایزال ... با کمی قیصر ....
نه بالاتر و نه پایین تر ... خر خر ... با کمی دل .... و نگاهی که هنوز خیس مانده است .... و شاید ..... نمی دانم ... شاید راست می گویند و دیوانه شده ام ... نمی دانم ...
آری ... همیشه همین بوده و هست .....
اینجا منم ...... حمید ......
کفشهایم را سوراخ کرده ام تا فکر پاهایم هوا بخورد .. تا خیس نشود جوراب هایم از اق پاهایم ... تا نکند دستان خسته مادر خسته تر شود ....
آه مادر .....
دستانت را بر دامن شب ز چه رو وصله زده ای و می نگری چه را ... تمام بودنت را صرف چه می کنی ... بخواب که چشمانت ... آه .... خواب ندارد ... بخواب که شب تاب ندارد ... بخواب ... مادر ...
اما مادر چشمهایش خواب ندارد .... و رضوان کوچک قلبش تاب ندارد ..
آری ... همیشه همین بوده و هست ....
اینجا منم .... حمید ....
اینجا صفر مطلق است ... کلوین چرت می گوید ... صفر مطلق اینجاست ...
اینجا همیشه سرد است ... همیشه نگاه هامان نرسیده به لب پنجره قندیل می بندد ... اینجا همه دستهایشان را فروخته اند تا دلیلی شود برای ابراز کین .
آری ........ همه دستهایشان را فروخته اند .........
امشب اینجا دلم از پشت بام تالاپی افتاد و ترک خورد ... اما نشکست ..
شاید آبجیبلا راست می گوید ... شاید پوست کلفت شده ام ... دگر عادت شده است برایم ..فقط ارتفاع بیشتر می شود ... درد همان است ...
آری .... همیشه همین بوده و هست ....
اینجا منم .... حمید ....
بزرگ شده ام ..........
آنقدر که آسمان سر بر شانه هایم بگذارد و های های ببارد ...
آنقدر که موهایم را خودم شانه می زنم ....
اما مادر هنوز دوست دارد موهایم را بکشد تا جیغم آسمان را بگیرد و دوباره خودش آنها را شانه کند ... هنوز می خواهد برایم شنگول و منگول بخواند ...
آری ... بزرگ شده ام ..........
آنقدر که شب دگر ترسی ندارد از های های بی امان دل تنگی ام ...
دگر آسمان اق نمی کند بودنش را از جوراب های همیشه خیسم ...
آری ... همیشه همین بوده و هست ....
اینجا منم .... حمید ....
و آسمان هنوز منتظر است .... چشمهایش ورم کرده از بس های های باریده است .... شاید به مادر بگویم برایش کمی شنگول و منگول بخواند تا خوابش ببرد .....
مادر خوب است ... او مرا دوست تر دارد ......
برای همه شنگول و منگول می خواند ... اما هیچ وقت نخواست تا من برایش بخوانم تا کمی بخوابد ....
آری ... همیشه همین بوده و هست ....
اینجا منم .... حمید ....
چشم هایم را شب دوست دارد ... و لبانم را باد ... بوسه هایم را به دنیا نمی دهد .... اما غم هایم را کسی دوست ندارد ... می گویند بالا بیاور ....
اما ..... آنقدر قورت داده ام که عادت شده است برایم ، تنها پیر مرد همسایه مان است که اق می کند بودن را ....
اما .... امروز کمی بودن بالا آورده ام ... و یادم آمد که زمان می گذرد و نفس هایم را هیچ تضمینی نیست ..... پس دم را غنیمتی است .... اما کسی چه می داند ... کسی نمی داند ....
آری ..... همیشه همین بوده و هست ...
اینجا منم ... حمید ....
اینجا همیشه قوز بالای قوز است .... همیشه چشمها پر از حصرت نمی اشک ..
دل را پشت در تازیانه می زنیم تا نکند داغش سوزی شود بر دل دیگران ... عشق را تازیانه می زنیم و می گوییم ... دل خوش سیری چند .... و بر تارک بی مثل زمین ، بی شرمانه ، تف می کنیم و می گوییم .... آدم بامرام دیدی سلام برسون ...
آری ........
اینجا همه فردین ها مرده اند .... و مرام فردینی مان را گذاشته ایم لب کوزه و آبش را می خوریم ....
آری .... همیشه همین بوده و هست .........
اینجا منم ... حمید ......
و زندگی می چرخد ...
مانند چرخهای دوچرخه علی آقا ... و کاری ندارد که پای کسی بو می دهد یا نگاهش ...
می چرخد ...
اما نمی دانم ........
نمی دانم .... چرا چرخ های دوچرخه علی آقا همیشه پنچر است .... کوچه از پاهای همیشه خسته اش شرم دارد ....
شاید به بابا بگویم برایش دوچرخه ای بهتر بخرد تا دگر کوچه را شرمی از پاهایش نباشد...
نمی دانم ....
شاید کوچه حال می کند با پاهای همیشه خسته علی آقا ...
اینجا .... اما ......... بودن پنچر است ... و چرخ های زندگی همیشه تاب دارد .... چراغش همیشه خاموش است ....
آه ...
تو را چه می شود؟؟ ... مرا چه می شود؟؟؟
دستهایم دوباره سرد است و نگاهم بی تاب تر از همیشه .
بر بودنت مهری زده ام به مهر ، تا باشی و بدانم که هستی . تا بدانی بودنت رنگی است بر بودنم و ثانیه ها را شرم است از نگاه تو ...
که چرا ماه مرا کسی هم درد نیست و چرا نیست ؟؟؟
که این سو تنها نشسته ام و در پی هر نفسم ندای توست و در هر لحظه ی بودنم جای پای توست .......
پاهایت را کمی محکم تر بنه ، تا بودنت را خواب نبرد و بیمی نباشد مرا که ؛ تو همواره هستی و بودن را رنگ می دهی .....
بیا تا چرخ های همیشه پنچر زندگی را باد بزنیم .. تا علی آقا دگر پیاده نباشد و کوچه را شرمی ....
اما کوچه حال می کند با پاهای علی آقا ...
نمیدانم .......
نمیدانم ....... چرا پاهایت بو نمی دهد ... چرا پاهایت اق نکرده است بودنش را ....
چرا تف نکرده ای این بغض کهنه را ....
ببین که خانه را خواب نیست ... اینجا دگر آسمان بی تاب نیست .... چشم هایم خمار قطره ای آب نیست ... اینجا دریاست ... همه دریا سر داده اند ....
ببین که چگونه نشسته ام و می نگرم سرابی ژرف را ... دستهایت کو ... تا مرا از این ظلمات بیرون کشد و پاهای همیشه خسته ام را مرهمی نهد ....... هنوز مانده است تا بدانی مرا ...
نبودی و نیستی و نمی مانی ....
بیا و ببین که کودک شب را چگونه به یغما می برد آسمان ... بیا و ببین که ابرها را چه دبدبه ایست ...
بوسه ی لبانت را آب برد ... هرم صدایت را خواب برد ... اما ... نگو ..... نگو که خنجر نگاهت را باد برد .... اینجا همه بادها مرا می شناسند .... اینجا همه بادها برایم مرثیه می خوانند.
آری ........ همیشه همین بوده و هست ......
خلاصه اینکه :
اینجا بابا هنوز آب می دهد ..... بابا هنوز نان می دهد و آسمان را بیمی نیست که چرا پیرمرد همسایهمان کودکان شب را با دمپایی دنبال می کند ...
آری ... همیشه همین بوده و هست ...
دلاتون گرم
حمید
|
