< من و شب و غم و تو>

 .: من و شب و غم و تو :.

(وخدايي كه در اين نزديكي است )

www.pesareshabebarany.persianblog.ir


هيچ کس نمي تواند بند اسارت از پايت     بگسلد تو خود صيادخودي و من چگونه مي توانم آزادت کنم؟ تو خود بند بگسل و رها     شو! تو عاشقي بر زنجيره هايت و آزادي از من مي طلبي؟ چه خواهش عبثي...! و تو     همچنان بندها مي افشاني به همان راه مي روي همان آدم گم گشته اي وهمان گياهان     را باغباني... که مي تواند تو را نجات دهد؟ چرا کسي بايد تو را ناجي باشد؟ ...     وقتي به تو نزديک ميشدم از خودم مي پرسيدم: که خود را ميشناسم يا نه وقتي از تو     دور مي شدم دريافتم که فصل عاشقانه هاي اين ديار گذشته گذشته گذشته آري مهربانم     گذشته! ... آهاي پدر روحاني...گوش کن اين منم... حميد ... پسري از جنس ارديبهشت لايزال که از جاده مي آيد و     رهسپار جاده است پس تا فرصت باقيست... بگو با کدام اشتياق به روياهايم دل     بسپارم با کدام تدبير گره از کارم بگشايم؟ تو بگو پدر روحاني...تو     بگو!


 
 
 
 

 اینجا نبض زمان گیر کرده ....

تو رو که می بینم تموم ذهنم بوی عشق می گیره .

 

اون وقت دلم مثل قلب یه گنجشک می تپه . کاش هیچ

 

وقت خاطره نشی . وقتی قراره نباشی ، زمان به

 

نیومدنت گیر می کنه ، وقتی قراره که بیای ، قلب

 

ساعت به نبض زمان زنجیر می شه . وقتی بیای تموم

 

خاکستری ها نارنجی می شن .

 

 

وقتی خیال با تو بودنو سنجاق می کنم به نگاه پنجره ،

 

از همه چشم های منتظر قشنگ تر می شه . امروز

 

چقدر نگاه پنجره بوی تو رو می ده .

                                                             حمید

 پاشو راه بیفت!!!!!! اینجا نشین!!!!!! (2)

 

 

شاید دیگه منو نشناسی . شاید منو به یاد نیاری . اما من تو رو خوب می شناسم ، ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه همسایه خدا .

 

یادم میاد بعضی وقتا می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من تموم آسمونو دنبالت می گشتم ؛ تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدات می کردم . خوب یادمه که اون روزا عاشق آفتاب بودی .

 

یادت میاد ؟ گاهی وقتها شیطونی می کردیم و می رفتیم سراغ شیطون . تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و اون کفرش در می اومد . اما زورش به ما نمی رسید .

 

فقط می گفت : همین که پاتون به زمین برسه ، می دونم چطور از راه به درتون کنم .

 

تو شیطون بودی ، آروم و قرار نداشتی . آسمونو روی سرت می زاشتی و شب تا صبح  از این ستاره به اون ستاره می پریدی و صبح که می شد توی بغل نور خوابت می برد .

 

اما همیشه خواب زمینو می دیدی . آرزویی ، رویاهای تو رو قلقلک می داد . دلت می خواست به دنیا بیای . و همیشه اینو به خدا می گفتی و اینقدر گفتی که تو رو به دنیا آورد ، من هم همین کارو کردم و بچه های دیگر هم همینطور ، ما به دنیا اومدیمو همه چیز تموم شد .

 

حالا تو اسم منو از یاد بردی و من اسم تو رو . ما دیگه نه همسایه هم بودیم نه همسایه خدا ما گم شدیم و خدا رو گم کردیم ......

 

خیلی وقته که دنبال یه نورم ، نه اون نور بهشتی، ولی یه چیزی که یه خورده امید بده.

 

دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا تو گوشم زنگ می زنه : " از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ، اگر گم شدی از این راه بیا ".

 

پس پاشو .............. راه بیفت ................. اینجا نشین............... بلند شو . از دلت شروع کن . شاید دوباره همدیگه رو پیدا کنیم .

 

 

                                                                                      منتظرتم

 

                                                                        حمید