< من و شب و غم و تو>

 .: من و شب و غم و تو :.

(وخدايي كه در اين نزديكي است )

www.pesareshabebarany.persianblog.ir


هيچ کس نمي تواند بند اسارت از پايت     بگسلد تو خود صيادخودي و من چگونه مي توانم آزادت کنم؟ تو خود بند بگسل و رها     شو! تو عاشقي بر زنجيره هايت و آزادي از من مي طلبي؟ چه خواهش عبثي...! و تو     همچنان بندها مي افشاني به همان راه مي روي همان آدم گم گشته اي وهمان گياهان     را باغباني... که مي تواند تو را نجات دهد؟ چرا کسي بايد تو را ناجي باشد؟ ...     وقتي به تو نزديک ميشدم از خودم مي پرسيدم: که خود را ميشناسم يا نه وقتي از تو     دور مي شدم دريافتم که فصل عاشقانه هاي اين ديار گذشته گذشته گذشته آري مهربانم     گذشته! ... آهاي پدر روحاني...گوش کن اين منم... حميد ... پسري از جنس ارديبهشت لايزال که از جاده مي آيد و     رهسپار جاده است پس تا فرصت باقيست... بگو با کدام اشتياق به روياهايم دل     بسپارم با کدام تدبير گره از کارم بگشايم؟ تو بگو پدر روحاني...تو     بگو!


 
 
 
 

خسته ام از زنده بودن ...

 

زندگی در این سراسر گور متروک زمان .

 

در این هویدایی که نه نام و نشانی

 

نیست از انسان و

 

بابانگ جرس فریاد سردادست این مخلوق بی وجدان .

 

چه تدبیری بیاندیشم بر این خاکی که تا دیروز

 

مشق دفتر فرزانگانی بود ،جنگاور...

 

ولی امروز جز ننگ و سیاهی نیست رنگی

 

تا شود زینت برای عشق پاکانی

 

که تنها یادی و نامی زخود در این جهان دارند .

 

زمین و این زمینیها همه در چنگ ابلیسی گرفتارند ....

 

                                  « عاطفه هاشم ورزی