< من و شب و غم و تو>

 .: من و شب و غم و تو :.

(وخدايي كه در اين نزديكي است )

www.pesareshabebarany.persianblog.ir


هيچ کس نمي تواند بند اسارت از پايت     بگسلد تو خود صيادخودي و من چگونه مي توانم آزادت کنم؟ تو خود بند بگسل و رها     شو! تو عاشقي بر زنجيره هايت و آزادي از من مي طلبي؟ چه خواهش عبثي...! و تو     همچنان بندها مي افشاني به همان راه مي روي همان آدم گم گشته اي وهمان گياهان     را باغباني... که مي تواند تو را نجات دهد؟ چرا کسي بايد تو را ناجي باشد؟ ...     وقتي به تو نزديک ميشدم از خودم مي پرسيدم: که خود را ميشناسم يا نه وقتي از تو     دور مي شدم دريافتم که فصل عاشقانه هاي اين ديار گذشته گذشته گذشته آري مهربانم     گذشته! ... آهاي پدر روحاني...گوش کن اين منم... حميد ... پسري از جنس ارديبهشت لايزال که از جاده مي آيد و     رهسپار جاده است پس تا فرصت باقيست... بگو با کدام اشتياق به روياهايم دل     بسپارم با کدام تدبير گره از کارم بگشايم؟ تو بگو پدر روحاني...تو     بگو!


 
 
 
 

 

وخط فاصله ماییم یا من یا تو

  

وگرنه فاصله ای نیست بین من تا تو

 

چه شد که نام توشدعشق و من شدم عاشق 

 

کجای حادثه چشمم نوشت تنها تو

 

کجای حادثه از اتّفاق جاری شد

 

چگونه حل شده بودی در این معما تو

 

شبی که چشم تو پاشید روی خواب من

 

مرا دران طرف ندیدی آیا تو

 

توسنگدل شده بودی عزیز اما من

 

به سینه سنگ تورا میزدم اما تو...

 

هنوزمعتقدم خواب رفته پاهامان

 

وگرنه فاصله ای نیست  بین من تا تو