|
|
نامم حميد است ....
پسري از جنس ارديبهشت لايزال
با كمي خريت ......
كمي زندگي .... كمي بودن
شعر سرودن ...
***********
۱۳۸۸/٦/۱٤
۱۳۸٧/۸/٢٥
۱۳۸٧/٦/٢۳
۱۳۸٧/۳/٢٥
۱۳۸٦/۳/۱٩
۱۳۸٥/۱٢/۱٩
۱۳۸٥/٧/٢٩
۱۳۸٥/٦/٤
۱۳۸٥/٤/۳
۱۳۸٥/٢/۳٠
۱۳۸٥/۱/۱٢
۱۳۸٤/۱٢/٢٠
۱۳۸٤/۱٠/٢٤
۱۳۸٤/۸/٢۱
۱۳۸٤/٦/۱٩
۱۳۸٤/٢/۱٠
افراد آنلاين : نفر
و کمی زندگی (3)
بهار ... تابستان ... پاییز ... زمستان ... و دوباره بهار ... تابستان ... پاییز ... زمستان ... اینجا کمی بهار است ... دوباره سبزه ها می رویند و درختان جوانه می زند ... دوباره کودکان لباس های نو بر تن می کنند و شهر را پر از هیاهو می سازند ....... اما در دل حمید : هنوز کمی پاییز است امروز سبزه هایم را فرو خته ام تا شیشه زنگاری عینک زندایی را چاره سازم ... باشد تا ببیند هر آنچه آدمی می بیند از خوب و بد را . لباسهای نوام را بر تن شب کرده ام تا دم عیدی نگوید کسی به فکر ما نبود. تنها برایم کمی قیصر مانده است .... که دگر او هم خسته است ... اینجا کمی بهار است ... و زندگی ام سرابی است در ماورای هر آنچه بودنم .... می گویند عیدت مبارک ... ولی : دل خوش سیری چند . اینک بر بودنم آتش زده ام و از ترق ترق نی های حصار دلم کودکان همسایه ضرب آهنگی ساخته اند و مستانه می رقصند . می گویم : چهارشنبه سوری گذشته است و اینک بهار است ... بی شرمانه می گویند : اما آتش دلت حال و هوایی دیگر دارد . خیلی وقت است کلاغان برایم مرثیهی تنهایی می خوانند و بر هر قار قارشان حکمی است از رفتن ، بی تو رفتن . اینجا کمی بهار است ... آسمان دوباره دلش درد می کند ... دستانم را گرفته ام زیر زلال اشکهایش اما... دستانم سوراخ است .... باران می بارد و ناودانها سیراب می گردند و گوسفندان آبادی بالا در کومه های پر از مهر چوپانان به خواب می روند ... و اسبها می نوشند ... آه ای حلزون ... در خانهی پر مهرت بمان ... اینجا کمی بهار است ... اما آسمان می گرید ... و هیچ کس نمی داند چرا در اوج بودن ... آسمان می گرید ... همانطور که هیچ کس نمی داند که چرا حمید خر است . اینجا کمی بهار است ... و آسمان کمی سوراخ ... و دل پاره پاره ... دستهایم پر از نیاز ... چشمانم را دوخته ام بر بیکران شب ... شاید شب چشمانم را ببیند و از هر نگاهم ابری سازد و بر چهرهی بی شرم زمین ببارد ... آه اگر اینگونه شود ... جهان را ابر می گیرد و سیل باران زمین و زمان را در خود می کشد ... اینجا کمی بهار است ... و ما تپ تپ خمیر می خوانیم ... تپ تپ خمیر ... شیشه و پنیر ... دست کی بالا ... دست رضوان ... و کاش آن زمان که حمید بر بودنش حکم تا ابد منحوس زد ... رضوان با دستان تپ تپ خمیرش بر گوش حمید می زد و کاش کنار حوض لی لی حوضک برایش کمی از بودن می خواند ... و بجای حل مثلثات کمی برایش عشق سرمشق می گرفت و اگر مادر می دانست .................. بجای گذاشتن سیب در کیف مدرسه ام ...کمی بودن برایم می گذاشت ... اینجا کمی بهار است ... دوباره مادر دستانش پر از زجه درد است و چشمانش پر از انتظار ... و زیر لب می گوید ... رضوان چرا نیامد !؟ دوباره مادر پشت حصار دلش غم را نهان کرده است تا در این بهار لایزال اشک چشمانش داغی نشود بر صورت احساس شب ... دوباره مادر ... بغضهایش را قورت می دهد ... می گوید بخند حمید عید است ... می خندم تا شاید بغضهایش کمی آرام شود ... و او خوب می داند که حمید کمی لوس است و طاقت اشکهای مادر را ندارد . اینجا کمی بهار است ... و دایی دستانش پر از وصله است ... برای دستانش کمی لطافت خریده ام ... تا نکند چشمان پر درد زندایی بر دستانش بیفتد . دوباره زندایی با یک بغل محبت به خانمان آمده است ... با همان عصای قشنگش ... می خندد تا مادر بغضش را فراموش کند و دایی وصله دستانش را ... و من می خندم تا زندایی فراموش کند آن همه سیاهی را ... اینجا کمی بهار است ... و خانمان اینک پر از مهر است ... و پر از عشق ... و خداوند ما را دوست دارد، نه ... من را ... نه ، ما را ... محبتمان را ... و جای رضوان خالی است . نمی دانم چرا امشب همه جیب سی کینگ را دوست تر دارند ... امشب ... جغد ها هم شاید جیب سی کینگ می خوانند ... نمی دانم چرا امشب همه اشکهایشان را فراموش کرده اند ... آه ... من امشب اشکی ندارم ... کمی از بغض مادر غرض گرفته ام و در حیاط پشت خانمان می بارم ... ولی آرام ... نکند مادر بشنود و دل پر دردش پاره پاره تر شود . دستانم را بلند کرده ام تابرای مادر ستاره ای بچینم ... اما دستم نمی رسد ... خدایا ... دل مادر را ببین ... چشمانش را ببین ... قلبش را ببین ... چه می شود اگر ستاره ای به او دهی ... تو که سالهاست ستاره های دلم را چیده ای و نپرسیدی ... خلاصه اینکه ؛ کاش رد پایت را بر بودنم بیاویزی ، شاید دلت در این ویرانی به تاپ تاپ دل ویرانمان کمی گوش کند ...
بهار مبارک .... حمید
|
